close
تبلیغات در اینترنت
زندگانی پیامبر اکرم,عبدالمطلب ,آمنه ,عبداللّه ,معجزات حضرا محمد,تولّد

درباره سایت درباره سایت
عشاق امام نقی {ع}
سعی کردیم در این وبلاگ مطالب مذهبی را به صورت ساده قابل فهم و کوتاه به همراه سرگرمی های خارج از بحث قرار دهیم تا مطلب برای جوانان شیعه خسته کننده نباشد. هدف این وبلاگ نشر معارف اهل بیت {ع} لذا از دوستانی که مایل هستند در این راستا به ما کمک کنند استقبال می شود. انشاءالله که بتوانیم نقشی در نشر معارف اهل بیت رسول الله {ص} داشته باشم

موضوعات موضوعات

ویدیو کلیپ

مذهبی

کلیپ های شیعه

جالب و خنده دار

مداحی تصویری

تصاویر

خنده دار

تصاویر علما

تصاویر مذهبی مختلف

تصاویر معنی دار

مطالب مختلف

معرفی سایت های مفید

نکات

اخبار

مداحی

جواد مقدم

فایل صوتی

صدای شیعه

مدل های سه بعدی اماده

خانه و ساختمان


آرشیو آرشیو

فروردين 1395

اسفند 1394

بهمن 1394

آذر 1394

آبان 1394

مهر 1394

تير 1394

بهمن 1393

دی 1393


کدهای اختصاصی کدهای اختصاصی

جستجوگر پیشرفته سایت





حضرت محمد{ص} از تولد تا وفات مادر{بخش اول زندگانی پیامبر اکرم}

حضرت محمد{ص} از تولد تا وفات مادر{بخش اول زندگانی پیامبر اکرم}

در حدود سال 570 ميلادى ، كودكى در مكّه قدم به عرصه حيات نهاد كه بعدها نامش سراسر جهان را فرا گرفت ؛ تاريخها را عوض كرد، در جامعه ها اثر گذارد و هنوز پس از چهارده قرن ، دنيا به نامش احترام مى گذارد و بسيارى از جامعه هاى انسانى ، مكتب آسمانى او را مذهب خود مى دانند و در شئون مختلف زندگى ، از راه و روش او پيروى مى كنند.
و او، محمّد بن عبداللّه بن عبدالمطلب بن هاشم بود.
مرگ پدر

 
پدرش عبداللّه و مادرش آمنه نام داشت . چند صباحى بيش از زندگى زناشويى آمنه نگذشته بود كه شوهرش عبداللّه به مسافرت رفت . دختر عرب ، همه چيز خود را در شوهرش خلاصه مى كند و آرزوهايش را يكجا در او متمركز مى بيند، دورنماى افق زندگى را بر صفحه وجود شوهر ترسيم مى كند.
شوهر براى او عشق است ، اميد است ، نقطه اتكاء است و بالاخره همه چيز است . به اين جهت از آن هنگام كه عبداللّه به مسافرت رفت ، آمنه در انتظارش دقيقه شمار بود و جاى شوهر را سخت نزد خود خالى مى يافت . از مكّه بيرون مى شد، چشم به افق مى دوخت ، به همانجا كه در آن سپيده دم ملال انگيز، عبداللّه را در خود فرو بوده بود، انتظار داشت كه اين افق سياه هرچه زودتر دوباره از وجود عبداللّه روشن شود.
ولى ناگهان قلبش فرو مى ريخت و اندوهى تاريك ، تمام وجودش را از خود پُرمى كرد؛ زيرا قلبش گواهى مى داد كه ديگر عبداللّه را نخواهد ديد.
در روح آدمى اسرار و رموزى نهفته است كه ما هنوز حتّى با الفباى آن هم آشنا نشده ايم . دل و روح انسان گاهى به سخن مى آيد و با آدمى به گفتگو مى پردازد؛ حوادث آينده را بازگو مى كند، از مرگها، از شاديها و از خيلى چيزها پرده برمى دارد.
اين قدرت از چيست ؟ از كجا است ؟ نمى دانيم . گاهى دل به مطلبى گواهى مى دهد كه شرايط موجود، راهى براى اثبات آن ندارد؛ ولى گذشت زمان كم كم اين گواهى را تاءييد مى كند و به پيش بينى دل ، جامه عمل مى پوشاند.
آمنه از زبان قلب خود خبر ناگوارى را مى شنيد، دلش گواهى مى داد كه ديگر روى عبداللّه را نخواهد ديد. روزها و شبها از پى يكديگر فرار مى كردند، تا اين كه سرانجام قافله اى كه عبداللّه را با خود از مكّه برده بود بسوى مكّه بازگشت ، ولى عبداللّه در ميان آن نبود.
آرى ! عبداللّه در مدينه از دنيا رفته بود، روز روشن آمنه به شبى سياه مبدّل شد، همه چيز براى او تمام شده بود، تنها يك اميد برايش باقى مانده بود و آن هم همان موجودى بود كه گاه و بيگاه در درونش به حركت در مى آمد، فرزند عبداللّه .
تولّد  


از اين پس تمام امّيد آمنه به فرزندى بود كه در درون خود داشت ، مى خواست هرچه زودتر او را ببيند و چهره مردانه عبداللّه را در سيماى كودكانه فرزندش جستجوكند.
نُه ماه از مدّت حملش گذشت ، تا اين كه سرانجام لحظه حساس فرا رسيد. آمنه دردى غيرعادى در خود احساس كرد. او در انتظار فرزند بود و جهان در انتظار مصلحى بزرگ . او مى خواست تا چهره عبداللّه را در قيافه كودك نوزادش ببيند و جهان مى خواست تا سيماى عدالت و آزادى را در چهره اين كودك مشاهده كند. آمنه و جهان هر دو به اضطراب آمدند.
سپيده دم ، آسمان و زمين را در نور مهتابى رنگ خود غرق كرده بود و اين سپيده دم روز جمعه هفدهم ربيع الاول 570 ميلادى بود.
اضطراب آمنه هر لحظه بيشتر مى شد. كم كم شدّت اضطراب و هيجان او را از خود بى خود ساخت و به دنبال آن رخوتى مطبوع ، سراسر وجودش را در بر گرفت . نوزاد قدم به جهان گذارد.
زمين و زمان از حركت باز ايستاد. طاق كسرى درهم شكست ، آتشكده فارس خاموش شد و درياچه ساوه خشك شد. و اين نشانى از محكوميّت ظلم و شرك بود.
آزادى لبخند زد، فرشته عدالت به طرب در آمد، ملائكه خدا تسبيح گويان زمين را در آغوش گرفتند، زيرا محمّد رسول اللّه صلى الله عليه و آله قدم به عرصه حيات نهاده بود.
حوادث آن شب  


آن شب و به هنگام تولّد محمّد صلى الله عليه و آله ، حوادثى در جهان رخ داد؛ حوادثى بالاتر از توجيه هاى علمى و فراتر از عقلهاى مادّى . مگر مى توان هر حادثه اى را با اصول شناخته شده ، توجيه كرد؟ و مگر عقل بشر و علم و دانش او اين رشد را به دست آورده است كه اسرار و رموز و نهانيهاى باطنى خلقت و آن روى طبيعت را بنگرد و آنها را درك كند؟

حوادث آن شب ، بالاتر از دركهاى علمى و فراتر از مرز ديدهاى ناتوان بشرى است .
مى نويسند: در آن شب بتها همه به رو در افتادند؛ درياچه ساوه خشك شد و آب آن فرو نشست . طاق كسرى شكست و كنگره هايى از آن فرو افتادند.
و يا به قول آقاى رهنما:
اين همان شب بود كه افسانه نويسان ايرانى خبر دادند. چابك سوارى به مدائن رسيد و به انوشيروان خبر داد كه آتشكده آذرگشسب كه هزار سال روشن بود خاموش شد، سرد شد، مُرد.
و همان شب بود كه يك يهودى يثرب بر فراز قلعه اى فرياد كرد: اين ستاره احمد است ! ستاره پيامبر جديد است ! و يهوديان يثرب كه پاى قلعه ايستاده بودند به سراغ غيبگو و دانشمند خود دويدند.
و همان شب بود كه يك عرب بيابانى با ريشهاى سفيد و قامتى بلند، مهار شترش در دست ، وارد مكّه شد و اين اشعار را مى خواند:
ديشب مكّه در خواب بود و نديد كه در آسمانش چه نورافشانى و چه ستاره بارانى بود مثل آن بود كه ستارگان از جاى خود كنده شده اند.
ماه كه آن همه بالا بود، چگونه پايين آمد؟
ستاره ها كه آن همه دور بودند ، چگونه تا به داخل خانه هاى مكّه فرود آمدند؟
اسرارى كه در بيابان هست چرا در شهرها نيست و شهرنشينان چرا از آن بى خبرند؟
مكّه ايها از آهنگ آن عرب طرب يافته ، اطرافش جمع شده و با او مى آمدند. عرب بيابانى دوباره آواز خود را از سر گرفت :
ديشب چه خبر بود؟ مكّه در خواب بود و نديد كه در آسمانش چه نورافشانى و چه ستاره بارانى بود. چه بسا رازهايى كه در طبيعت هست و گاه و بيگاه خودى نشانه مى دهد، آن هم نه به هر كس .
مكّه ديشب گلباران شده بود ولى گلهايش همه ستاره بود.
محمّد در آغوش صحرا 


رسم اين بود كه بزرگان ، فرزندان خود را به دايه بسپرند. دايه هايى كه فرزند صحرا باشند و هم آغوش با طبيعت ، كودك خود را به دايه اى صحرانشين مى سپردند تا او را با خود از شهر بيرون برد و در دامن طبيعت و در كنار كوهها و در دامنه تپّه هاى وحشى پرورشش دهد، باشد كه صفا و طراوت دست نخورده طبيعت در روح كودك نيز اثر بگذارد و فرزندشان قوى و نيرومند پرورش يابد.
و آمنه نيز به جستجوى دايه اى بود تا نوزاد خود را به او بسپرد. در آن هنگام قبيله صحرانشين بنوسعد در مكّه بود و بزرگان مكّه ، آنها كه تازه فرزندى نصيبشان شده بود، از بين زنهاى اين قبيله دايه اى براى فرزند خود انتخاب مى كردند. و ابوطالب برادر شوهر آمنه نيز حليمه را براى برادرزاده خود محمّد انتخاب كرد. محمّد را به حليمه سپردند. و او محمّد را با خود به صحرا برد گويا پنج سال اول عمر محمّد در صحرا و در ميان قبيله بنوسعد گذشته است .
محمّد، در صحرا بزرگ شد در آنجا كه افقهايش دور دست و كوهها و تپّه هايش باعظمت و پرشكوه است ، عظمت و شكوهى كه خواه و ناخواه در روح و دل صحرانشين اثر مى گذارد و صفا و طراوت خود را به او مى بخشد.
محمّد در مكّه  
محمّد از صحرا به شهر بازگشت ، كودك بود ولى نه بسان كودكان ديگر. پيدا بود كه در پشت چهره كودكانه خود روحى بزرگ و عظيم نهفته دارد، به اين جهت مانند كودكان ديگر به بازى نمى پرداخت . اغلب متفكّر و سر بزير بود، سخنان پخته و دلنشين مى گفت ، هنوز چند صباحى بيش نبود كه قدم در خانوداه خود گذارده بود ولى در طول همين مدّت كم ، علاقه شديد و توأ م با احترام ، همه را بسوى خود جلب كرده بود.
جدّش عبدالمطلب و عمويش ابوطالب علاقه اى فراوان به او اظهار مى كردند و مادرش آمنه بيش از حدّ او را دوست مى داشت پيش از آن مقدار كه يك مادر به فرزند عشق و علاقه نشان مى دهد.
بر مزار پدر 


روزى آمنه تصميم گرفت براى ديدار خويشان خود به مدينه رود و از عبدالمطلب اجازه خواست تا در اين سفر، فرزند خود محمّد را نيز همراه ببرد و عبدالمطلب اجازه داد.
آمنه راه سفر را در پيش گرفت ، به مدينه رفت ، به همان شهرى كه خاكهاى تيره اش بدن شوهر نازنينش را در آغوش گرفته بودند.
آمنه ظاهراً براى ديدار خويشان ولى باطناً به عشق ديدار مزار شوهر به مدينه آمده بود. در همان نخستين روزهايى كه به مدينه وارد شد سراغ قبر شوهر را از خويشان خود گرفت . آنگاه در اولين فرصت و به همراه كودك شش ساله خود به مزار شوهر رفت . اشكها ريخت ، ناله ها زد، فريادها كرد و اينها همه را، محمّد مى ديد.
او بهت زده ايستاده بود و مادر را تماشا مى كرد. دانه هاى اشك او را مى ديد كه از روى بستر گونه هايش گذر كرده و به روى خاك مى ريزد. او هيچگاه مادر را اين همه پريشان و مضطرب نديده بود.
بالاخره طاقت نياورد، گفت : مادر! اينجا كجا است ؟ براى كه و براى چه گريه مى كنى ؟
آمنه سر برداشت ، محمّد را بغل كرد و او را در سينه خود فشرد، به چشمان كودكانه او خيره شد، گويا مى خواست كه انعكاسى از چهره عبداللّه در عمق سياهى چشم فرزند بنگرد.
سرانجام به سخن آمد و با كلماتى اشك آلود و به رنگ تأ ثّر و حسرت گفت : فرزندم ! آخر اينجا قبر پدر تو است ، پدر تو، عبداللّه ! ....
و ديگر گريه مجالش نداد كه سخن خود را به پايان رساند. محمّد دستهاى كوچك خود را از دور گردن مادر باز كرد و كم كم آنها را به صورت مادر نزديك ساخت ، با سرانگشتان نازكش به جستجوى اشكها پرداخت ، آنها را پاك كرد و به مادر دلدارى داد. و سرانجام او را از روى قبر بلند كرد و بسوى خانه برگرداند.
مرگ مادر  


ديدار قبر شوهر، ضربه شديد خود را بر قلب آمنه وارد كرد و روح پرپر شده او را هرچه بيشتر دچار هيجان ساخت و همين هيجان و اضطراب بود كه سرانجام او را مريض و بسترى كرد. خويشاوندان مصلحت چنين ديدند كه هر چه زودتر او را به مكّه برگردانند، ولى قدرت مرگ بر آنها پيروز شد و جان آمنه را هم در بين راه مدينه و مكّه گرفت .
محمّد در شش سالگى مادر را هم از دست داد. گويا مقدّر چنين بود كه بدون داشتن هرگونه نقطه اتّكايى قدم به ميدان زندگى گذارد.
محمّد به همراه ام ايمن كه همسفر مادرش بود به مكّه برگشت ، ولى رنج يتيمى اندام كوچك او را به سختى درهم مى فشرد. عبدالمطلب كوشش مى كرد تا با محبّتهاى فراوان خود، اندكى از اين رنج توانفرسا بكاهد، هم براى او پدرى مى كرد و هم مادرى . ولى پيدا است كه هيچ چيز و هيچ كس نمى تواند جاى خالى پدر و مادر را براى كودك پر كند. محمّد سنين هفت سالگى و هشت سالگى خود را با جدّش عبدالمطلب گذارند.
عبدالمطلب ديگر پيرمردى هشتاد ساله شده بود. پيرمردى كه بايد هر لحظه در انتظار مرگ باشد. و سر انجام اين انتظار هم به پايان رسيد و عبدالمطلب هم از ديده محمّد پنهان شد. و از آن پس محمّد صلى الله عليه و آله تحت كفالت ابوطالب قرار گرفت .

-------------------------------------------

 

برگرفته از کتاب  : زندگانى چهارده معصوم


مؤ لف :مرحوم دكتر محمّد رضا صالحى كرمانى



برچسب ها : زندگانی پیامبر اکرم عبدالمطلب آمنه عبداللّه معجزات حضرا محمد تولّد قلب آمنه محمّد در شش سالگمحمّد صلى الله عليه و آله بر مزار پدر محمّد در مكّه بنوسعد هنگام تولّد محمّد
ارسال شده در : شنبه 18 بهمن 1393 - توسط : حسین
بازدید : 98 بار دسته بندی : نظر دهيد! [ ]

مرتبط باموضوع :


این نظر توسط بسیج دانشجویی موسسه آموزش عالی طبری بابل در تاریخ 1393/11/19 و 23:04 دقیقه ارسال شده است

سلام
وبلاگ خوب و مفیدی دارید
موفق باشید


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی

تبليغات تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

عشاق امام نقی {ع} عشاق امام نقی {ع}

عشاق امام نقی {ع} در فیس بوک

فید برنر عشاق امام نقی {ع}

آر اس اس


ورود کاربران ورود کاربران
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟

عضویت سریع عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

پیوند ها پیوند ها'

تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک

رز بلاگ رز بلاگ رز بلاگ رز بلاگ

پارک مغز

مقتدر مظلوم

وبسایت جامع قرانی ایکا

هیئت روضة الحسن (ع) لاهیجان

به سوی ظهور

وبسایت رسمی مسجد کوفه

مذهبی دانلود

علمدار کربلا

کتابخانه شیعه

سایت رسمی ایت الله سیستانی

مسجد ابولفضل {ع}

عکس های کمیاب مذهبی

بهترین وبلاگ مذهبی

بروزترین وبلاگ فرهنگی مذهبی

اسلام شیعه

وبلاگ مذهبی مقداد قربانی

وبلاگ مذهبی اهل نور

قائمیه

بیت الاحزان

آخرین مطالب ارسال شده

کاربران کاربران

حسین سلیمانی

hamed












Copyright © 2012 - Allright Reserved - Template Designer SkyDesign - Powered By rozblog.com - مترجم قالب تيم طراحان قالب رزبلاگ